تبليغاتX
××زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست××

××زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست××

به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .(ارد بزرگ)

 

***

 

نمیدونم چرا حس میکنم کارم از سلام کردن وانجام یه سری کارای تکراری گذشته پس بهت سلام نمیکنم !

الان چند روزی هست که میشینم پشت میزمو شروع میکنم به نوشتن

تا شاید این وبلاگ بیچاره رو یه حال و هوایی بهش بدم ولی هر دفعه به دلم ننشست و

مورد نوازش دکمه بک اسپیس قرار گرفتن!واقعا چرا؟

ولی امشب دل و  به دریا زدم(هرچند دریا رو دیگه دوست ندارم مثل قدیما) و گفتم مینویسم و ارسال و میزنم

هر چه بادا باد ....

خدمتتون بگم که اثاث کشی صورت گرفت و یه نفر خیلی زحمت کشید ولی بعد یه غیبت

کبری از طرف اینجانب اون یه نفر مثل این که دیگه چشم دیدن اینجانب رو نداشتن و ما هم به روی

مبارک نیاوردیم که بهمون برخورده!

یه چیز جالب !!

دقت کردی تعداد کسانی که چشم دیدن منو ندارن همین جوری رو به افزایشه؟

چند وقت پیش یه اس ام اس واسم اومد :

 

**گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

 

نظر تو چیه راجع بهش؟! دیگه این که تولدم هم اومد و رفت اصلا باورم نمیشد

که این همه آدم یادشون باشه و این همه اس ام اس بگیرم از غریبه و آشنا اومد واسم

ولی اون اسی که منتظرش بودم نیومد حتی یه تبریک خشک و خالی

میدونی احساس میکنم خیلی بهم برخورده و خیلی بهم میخوره

***تا حالا شده دلت به وسعت آسمانها بگیره؟

تا به حال شده طاقتت بشه قد نوک سوزن؟

تا به حال شده اون سوزن بزنه به بادکنک زندگیت؟؟

تا به حال به ته رسیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخواد غرور مسخره رو بزارم کنار و بشینم مثل دختر بچه ها گریه کنم

هیچ شکلاتی هم باعث شادیم نشه

 

پ.ن.1:نماز روزت قبول .نزدیک افطار اگه تو یادت بودم دعام کن

پ.ن.2: اگه بین بهترین ها بدترین باشی

بهتر از اینه که بین بدترین ها بهترین باشی .مگه نه؟

پ.ن.3: آهسته و مرموز قدم قدم قدم می آید

امروز که من مرددم می آید

با من چه پدر کشتگی او دارد؟

از عشق بدم بدم بدم می آید

**

گاهی باید از نو شروع کرد...

                                            یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  2010/8/13ساعت 23:59  توسط نگار  | 

 

حدود ساعت 6 عصر بود ،بعد از اینکه چیزی شبیه گوشت کوبیده از اتوبوس اومدم بیرون یا بهتر بگم پرتاب شدم بیرون ،دیگه نایی برای راه رفتن نداشتم آروم آروم به سمت خونه می رفتم که زمزمه هایی به گوشم رسید ،آقا و خانم پیری پشت سرم بودند. زن به آرومی گفت:حاج آقا من و شما زن وشوهرهای قدیم هستیم ،قدیم مردها چهار قدم جلوتر از خانم راه می رفتند تا اگه مسئله ای بود مرد جلو باشه ،اما حالا چی میگن اول خانمها!!!!

و من تمام طول شب به این فکر میکردم که چقدر زود فراموش کردیم سنت های زیبای اجدادمان را.......

 

 

 

 

همیشه همین طور بوده است !؟؟

کلمات، ساده... می آیند، زندگی می کنند و می میرند،

تا ترانه ای تازه زاده شود !

همیشه همین طور بوده است...

قطرات تشنه... می آیند، زندگی می کنند و می میرند ،

تا ابرک بنفشه پوش اردیبهشتی شاید !

همیشه همین طور بوده است ...

آدم های بزرگ... می آیند، زندگی می کنند و می میرند ،

تا رد پای گرم دیگری بر برف !

و ما همه می آییم ، زندگی می کنیم

و گاهی از دور ، دستی برای هم تکان می دهیم و می میریم !

تمام زندگی همین است !

همیشه همین طور بوده است ...

 

 

پ.ن ۱ : خدایا من غلط کردم بابت پست قبلم ...

شما کوتاه بیا !

 

پ.ن ۲: هنوز لمس آن خاطرات حزن انگیز چشمانم را تر میکند...

 

پ .ن ۳: تو فکر یه  اثاث کشیه حسابی ام 

نظر تو چیه؟

 

+ نوشته شده در  2010/4/23ساعت 0:31  توسط نگار  | 

گلایه نامه

جناب خدا  !
خدایی که اون بالا نشستی و پاهاتو انداختی رو هم و داری با کمال آرامش خدایی میکنی  !
صدای منو میشنوی؟
اصلا منو میشناسی!
اگه میشنوی و پرپر زدن منو داری میبینی و به روی خودت نمیاری
باید بگم خیلی بی معرفتی خیلی
اگه تو خدایی و منم بندت یه کار خدایی واسم بکن
تو که داری میبینی دارم ته میکشم
خسته شدم انقدر صدات زدمو تحویلم نگرفتی
انقدر باهات تماس گرفتمو ریجکتم کردی  !  واقعا چرا؟  یعنی من انقدر مستحق اینی هستم که بهم دادی که هیچ جوری  نمیتونم از شرش راحت شم؟
تو این دنیا همه ی امیدم تو بودی که توام....
دیگه باهات کاری ندارم
+ نوشته شده در  2010/4/7ساعت 23:16  توسط نگار  | 

دلم می خواد

خنده ی فجیع :

چند وقتی است  دلم می خواد فجیع بخندم. از اون خنده هایی که آدم بعدش احساس سبکی میکنه

اما این روزها خیلی ها بهم میگن که خنده ی تلخ میزنم !

خندیدن بهانه نمی خواد " گاهی آدم بی دلیل از ماست سر سفره هم خندش میگیره ولی باید

 یه دل صاف و خوش داشت  تا بشه به دنیا اینجوری خندید !

دیدن این عکس خیلی بهم روحیه میده!!!


همه چی آرومه؟!

تشنه ی  چشماتم /  منو سیرابم کن / منو با لالایی دوباره خوابم کن/ بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست.....

پیش نوشت :همه چی آرومه؟! من چقدر خوشحالم !

پس نوشت :این روزها به این ترانه هم شک دارم !!  اما هر چی هست آرومم میکنه ..

پی نوشت : ن م ی د ا ن م  چرا این روزها زیاد حرفم میاد . من از آرامش

 پیش از طوفان م ی ت ر س م !!

پی نوشت 2 :پسر بهار خوشحالم که داری ترک یا نه داری کمش میکنی ...

آخر نوشت : آقای دوست خانوادگی لطف کن دیگه به وبلاگ من نیا سر بزن ...

(که آخرش بری همه جا جار بزنی که بیان وب منو بخونن و ناراحت بشن  !!!)

همین الان از در خونم ردت میکنم که بعدا نیان بگن چرا ؟ شاید اینجا چیزایی نوشته بشه

که مناسب اخلاق و روحیات شما و خانواده محترم نباشه .

پس نه خودتو نه مارو بیشتر از این اذیت نکن (دوست ندارم ردتو اینجا ببینم امیدوارم درک کنی  چی میگم)

یه سوال فنی دیگه ؟ !!

به نظر شما یکی دلش بشکنه بهتره یا یکی احساسش بمیره و ته بکشه؟(با توجه به این که دله دل نیست و زود بند میخوره؟)

خانم دوست خانوادگی امیدوارم راجع به چیزایی که به من گفتی فکر هم بکنی

و جواب این سوال منو بدی

یا علی

 
+ نوشته شده در  2010/3/31ساعت 2:28  توسط نگار  | 

مسافرتی با مزه ی تلخ و گس

 

سلام ...

یه سوال فنی !!!

به نظر شما این  حرکت  درسته؟

فکر کنید شما رفتید یه مسافرت  و در اون شهر یه دوست خانوادگی دارین که پسر خانواده  دوست برادرای شماست  و دختر خانواده

دوست شما که تا قبل از این که شما یه  حرکتایی انجام بدین نگار جون از دهنش نمی افتاده ...

خوب !

یعد چند شب  قرار میزارید برید لب ساحل و قرار بوده یه جمع خودمونی  باشه و شما این قرار و گذاشتید 

بعد که وارد ساحل میشید یه ایل آدم میبینید که اسمشونم تو عمرت به گوشت نخورده  و همه این آدما فامیل اونان

بعد سعی میکنی اعتماد به نفستو از دست ندی  و خیلی عادی برخورد کنی

بعد  داخل این جمع دو نفرکه حالشون از شما بهم میخوره ودل خوشی از شما ندارند(مخصوصا خانوم)  نمایان میشن  که تو باز سعی میکنی همه چیزو عادی نشون بدی  و بهشون سلام میکنی (هر چند که توی اون  هیکل چیزی به اسم شعور پیدا نمیشه و جواب سلام شمارو نمیدن  و شما به روی خودتون نمیارید و به همسر ایشون هم سلام میکنید)

حالا ببین چه حالی داری بین این همه غریبه...

من سوالم اینه که آقا و خانم دوست خانوادگی

 بهتر نبود به ما هم میگفتید که  کیا قرار بیان ؟(شاید آدم بشینه دو دو تا چهار تا کنه و به این نتیجه برسه که نره واسش بهتره)

یا نه نگفتی بهتر نبود وقتی ما اومدیم ما رو معرفی میکردی ؟

نکردی مهم نیست . اونارو که میتونستی معرفی کنی ! نه؟

بعد میدونن که شما بین نامحرم جماعت نمیرقصید و بساط  رقصیدن به پا میشه و این حس  تمام مدت به شما دست میده که اضافی هستی تو اون جمع و چون معرفی نشدی اگر بری میگن اه چقدر  عقده ای بود و اگر بمونی حس میکنی اونا معذب هستن جلوی شما!!

با این تفاسیر قرار و بر فرار ترجیح میدی و عین مجسمه  ابوالهل  در وسط جمع میمانی

و جالب اینجاست که نه آقا و نه خانوم دوست خانوادگی اصلا طرفهای شما پیداشون نمیشه و مشغولن با فامیل

من اگر بودم هر چقدر هم که چشم دیدن طرف و نداشتم جلوی جمع خیلی چیزارو  زیر پا میزاشتم و خیلی بیشتراز اینا تحویلتون میگرفتم

خلاصه این که ما بشدت  بهمون برخورد  و دیگه سراغی از خانم دوست خانوادگی نگرفتیم

و اصلا از ذهنمونم نمیگذشت که یه همچین آدمایی باشن و آخرش به این نتیجه رسیدم که این کارا برنامه ریزی شده بود  به نظر من البته ...!!

پ.ن 1/اگه فقط هیکل بزرگ نمیکردید میفهمیدین چقدر حرکت دیشبتون زشت و زننده بود

پ.ن 2/چیزایی  با همین دوتا چشم های خودم تو جمع دیدم  که همون یه قبری که توش یه مرده بود و توی دلم بودو نبش قبر کردم و تمام قبر و متعلقاتشو  توی سطل آشغال ذهنم ریختم  به نظرم اونجا شایسته تره باشه ...

پ.ن 3/ این بار اولی نبود که توی ذهن من میمرد .........

هرز میپرید من کشتمش...

پ.ن 4/ سعی میکنم و سعی میکنم و سعی میکنم دیگه چشمم به جمالشون روشن نشه  البته 2 سال سعی کردم و تونستم ولی حیف که وصلیم به خانواده وگرنه قسم به علی که دیگه نمیخوام ببینمتون

پ.ن 5/ موهایم را کوتاه خواهم کرد

کوتاه کوتاه...

تا مگر محو شود ازذهنشان

خاطره ی انگشتانت

یا علی

 

+ نوشته شده در  2010/3/24ساعت 1:29  توسط نگار  | 

بهار

پرنده گفت : « چه بویی چه آفتابی ، آره     
بهار آمده است
و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی        
پرید و رفت
پرنده کوچک بود  
 پرنده فکر نمی کرد
روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده روی هوا               
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خطری می پرید
و لحظه های آبی را           
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه ،فقط یک پرنده بود                                    

 

 "فروغ فرخزاد

 

نگران نباش،من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمیکند...

حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست...

یاد  گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند...

یاد گرفته ام که بشنوم:تا فردا...

و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچوقت نمی آیند!

 

 

یک ساعت که افتاب بتابد....

خاطره همه شبهای بارانی از یاد میرود....

و این است....

حکایت انسان و فراموشی....

 

پ.ن 1/ زير سايه ي تك دختر بودن....

هر وقت دلم مي گيره

كز مي كنم تو تختم و

زل مي زنم به ديوار

و تلاش بيهوده براي قورت دادن بغض لعنتي....

.سرشارم از آرزوی رفتن...

پ.ن 2/ (مرد باش و با اسم خودت کامنت بزار.....

درسته خیلی چیزا رو نداری....اما اسم که داری٬

سعی کن از همین یکی استفاده کنی... )

 

عید تون مبارک

یعنی همان لحظه ای که سال کهنه دارد با حسرت به سال نو نگاه می کند...و....می گوید:سی صد وشصت وپنج روز .............برای تو...........تحویل بگیر!!...............

.تمام سال.......سلامت باشید.........به آرزوهایتان برسید..........و...در کنار خانواده خوش باشید

آرزو و دعا می کنم :.که سال 89 یه چیز متفاوتی باشی با همه این سالهایی که گذشت...........

+ نوشته شده در  2010/3/20ساعت 2:22  توسط نگار  | 

حالم عجیبه

امشب وقتی ساعت ده شب سوار مترو بودم و در حال برگشتن به خونه مردی و دیدم که غرور واسش تعریف

نشده بود میخواستم تمام زندگیمو بدم ولی اون التماس دخترا رو نکنه که ازش مداد چشم بخرند

نه معتاد بود  نه لات بود   نه دزد و کثیف بود یه آدم عادیه عادی مثل من مثل تو........

صحنه خیلی بدی بود دیدن خفت یه مرد بین کلی زن

جای  تاسف دارد ....


+ نوشته شده در  2010/3/16ساعت 0:38  توسط نگار  | 

و من ......

و من به زودی کتابی خواهم نوشت

راجع به رابطه زمان وعشق...

با معادلاتی بی نهایت مجهول!

که با عشق زمان فراموش میشود

و با زمان عشق.....


**جملاتی از این پست به فرمایش برادر اعتماد حذف گردید**

+ نوشته شده در  2010/3/13ساعت 16:31  توسط نگار 

نگاه..

 

اگر نگاه کردن به مرد نامحرم گناه باشد، من دیروز یک خانه ویلایی دو نبش گنده با سونا و جکوزی مخصوص برای خودم توی جهنم خریده‌ام. آن‌قدر که دیروز به چشم‌های مردهای نامحرم نگاه کردم، در تمام عمرم سرجمع نکرده بودم.

من مشکلم این است که فکر می‌کنم اگر به تخم چشم مردم نگاه کنم، همه چیز درست می‌شود. مثلاً فکر می‌کنم اگر موقع رد شدن، خیره شوم توی چشم‌‌های این سربازهایی که گوشه خیابان ایستاده‌اند، لبخند می‌زنند. یا اگر بروم از یکی‌شان بپرسم خسته نشده از بس سعی کرده زیر نگاه‌های مردم رفتارش عادی باشد، می‌گوید «آخ! چرا!» یا مثلاً اگر بروم آستین آن یکی‌شان را بکشم و سرش را که برگرداند، بپرسم تفنگش چطور کار می‌کند و آن گلوله‌های رنگ‌رنگی که روی دوشش است و مثل آدامس‌هایی می‌ماند که قدیم‌ها می‌خریدیم به چه کار می‌آید، سر صبر برایم توضیح می‌دهد.

چقدر خوب است که بعضی چیزها را می‌شود با نگاه کردن توی چشم مردم درست کرد. چقدر خوب است که بعضی چیزها را می‌شود پرسید و جواب گرفت. چقدر خوب است که می‌شود حرف زد، می‌شود گفت، شنید، رابطه داشت. زیرا بدون رابطه/ حتی نمی‌شود این‌جا نفس کشید...

 

گاهی بی آن که خودش بخواهد دلش می گیرد... گاهی 

 دلش برای چیزی که نمی داند چیست تنگ می شود... گاهی آن قدر در روزگار گیر می کند که آخرش مانده و نمانده درگیر می ماند. گاهی آن قدر بزرگ می شود که تلافی تمام چیزهای کوچک برایش بی اهمیت و ناچیز است. گاهی آن قدر ساده رفاقت می کند که سخت می تواند سنگ شود. گاهی آن قدر دوست دارد که در تنهایی دست و پا می زند. گاهی آن قدر انسان است که آدم نیست. گاهی آن قدر آدم می شود که انسان نیست. گاهی آن قدر نیست که انگار هست. گاهی آن قدر هست که انگار نیست. گاهی طوری می آید که انگار نخواهد رفت. گاهی طوری می رود که انگار هرگز نیامده بود... گاهی...

تازگیا راجع به من یه همچین نظرهایی میدن!!

عجیب نیست آیا؟


 پی نوشت 1)هي با خود فکر مي کنم، چگونه است که ما در اين سر دنيا، عرق مي ريزيم و وضع مان اين است و آنها در آن سر دنيا، عرق مي خورند و وضع شان آن است! ... نمي دانم، مشکل در نوع عرق است يا در نوع ريختن و خوردن

 

پی نوشت 2) گناه من نیست که بعد از "تو" - "او" آمد

تقصیر قوانین دستوری است...

 

پی نوشت 3)انقدر دلم واسه اون شیر شکلاتایی که بچگی میخوردیم تنگ شده (اونی که شیشه ای بود عکس گاو داشت روش)چقدر خوشمزه بود

 

پی نوشت 4)*وحید اعتماد عزیز *

***تولدت مبارک***

 


پی نوشت 5)شرط دل دادن دل گرفتن است /وگرنه یکی بی دل میماند و یکی دو دل ... 

تموم شد /یا علی


 


 

+ نوشته شده در  2010/3/9ساعت 9:25  توسط نگار  | 

هنوز یک انسانم


گر به خانه ی من آمدی..برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به

جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم

نیفتم !

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر

به بهشت می روم گویا!

یك  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد.... و بی واسطه روسری كمی

بیاندیشم !

نخ و سوزن  هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر

است!

قیچی یادت نرود.......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !  

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی

بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می

دانی كه؟ باید واقع بین بود !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح 

می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند......بیاویزم به

گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"

 

+ نوشته شده در  2010/2/1ساعت 20:6  توسط نگار  |